|
لدفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را گذاشته و خارج شويد...
|
فرامرز، کیانا، آلفردوی 1، آلفردوی 2 و جمیسون متشکرم. در این روزهای پر فکر و پر دل سنگینی که هر لحظه اش باید به دنبال برای امید به ادامه ی روز بگردم، هر کدام از شما یک جور غمی از این دل برداشتید. گاوهای دلتان پر شیر.
- فرامرز: فرامرز در سوپر مارکت ته پاساژ سوپر است..............کار می کند و کمی شیرین مغز است، یعنی موقع حساب کتاب دیگر طاقتش تمام می شود. در بدو ورود مغازه بالای سر مشتری عکس بزرگی از فرامرز هست که دارد نگاهی مشکوک به شما می اندازد؛ که خیلی ناز است و خاطره اش موقع درس خاندن هی یادم می آید.
- کیانا: این هفته که مشکلات شخصی خفه ام کرد و از خودم و همه چی نفرت زده شدم، کیانا از خودش گفت و باعث شد که من خودم را جمع کنم. آدم های مبارز را دوست دارم، کیانا یکی از آن هاست. این را هم بگویم که همچین هم آدم خوبی نیست، هی خواست در خلال مهربانی مرا قلیونی کند، که خوب در این زمینه ها دلیلی نمی بینم مقاومت کنم.
- آلفردوی 1: آلفردوی 1 کاری نکرد، فقط به من گفت که اگر او را به ناهار دعوت کنم، رتبه ام در نظرش بالا می رود. که خوب او با مفهوم مشهدی هیچ آشنا نیست. در این وسط من فکر می کنم که این ها واقعاً آیا هیچ وقت موهای زائدشان را نمی زنند که بهشان نگویند گِی؟ می شود آیا؟
- آلفردوی 2: آلفردوی 2 آدم قوی بوده است. او بعد اینجا آمدن مثل من غمگین شده بوده. خیلی غمگین. که به کلمبیا برگشته و بستری شده. اما حالا خیلی خوب است. او به من فوت های مبارزه با غمگینی را یاد می دهد. اینکه هیچ وقت نباید به آمدنم شک کنم.
و.......................................